شبی…

ژانویه 18, 2012 بیان دیدگاه

تاریکی مطلق ،

صدای مردی تنها از درون

هیاهویی دیرینه را بیدار کرده

چنگ می زنم…چرخانم…

شبی به بلندای تمام روزهایی که خندیده ام

به بلندای تمام روزهای با هم بودن

روزهای امید داشتن…

شبی که گویی کسی زمان را خاموش کرده

و من دور تا دور خود را می چرخم به امید طلوع…

وجودم را با نفرت قدم می زنم

لگد های قبلی عمیق تر می شوند

به دنبال تکیه گاهی که مرا نگه دارد

حتی یک عصا…

معلق

دسامبر 28, 2011 6 دیدگاه

تا کی شکسته ای را ایستاده نگه داشتن

تا کی خندان میان آتش

تا کی نواختن با گوشی کر

تا کی نقاب بر چهره نشاندن…

مرا به خاک بسپار

سال هاست که روح من…

افسوس که رقاصان روزگار تنها تن پوسیده را مرده می دانند…

دسته‌ها:احساسی, خودمونی

چک نویس

نوامبر 22, 2011 6 دیدگاه

روزی

در همین نزدیکی

گوش می سپارم به آواز غم انگیز زندگی

این همه ساز سوزناک را چه کسی ساخته بود؟

اصلا دروازه ها چطور باز شدند

نیزه ها کنار کی رفتند

که وارد شدی

چرا جانم زیر پایت تکه تکه شد…

چرا باران دیگر نبارید ، این همه ابر…

پ ن : فی البداهه بود مسخره شد

رو نوشت به یارو : به قول یکی اونی که میگفت فقط برای تو نفس میکشه بیا ببین چطوری داره بغل دیگری نفس نفس میزنه…

دسته‌ها:احساسی, خودمونی

قیصر امین پور

اکتبر 27, 2011 8 دیدگاه

دردهای من

 جامه نیستند تا ز تن درآورم

 چامه و چکامه نیستند

تا به رشته سخن در آورم

 نعره نیستند

 تا ز (( نای جان )) بر آورم

 دردهای من نگفتنی است

دردهای من نهفتنی است

دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

 درد مردم زمانه است

 مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

 مردمی که نام هایشان

 جلد کهنه شناسنامه هایشان

 درد میکند

 من ولی استخوان بودنم

 لحظه های ساده سرودنم

 درد میکند

 انحنای روح من

 شانه های خسته غرور من

 تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

 دردهای پوستی کجا؟

دردهای دوستی کجا؟…

دسته‌ها:احساسی, خودمونی, شعر

طوفان کویر نزدیک است

سپتامبر 19, 2011 8 دیدگاه

صدای زوزه گرگ ها

 از دور و نزدیک ،

هراسی سنگین رخنه کرده

 حسی می گوید

در این اطراف جانی در دامی گیر کرده

 چشم می گوید خودش راه را اشتباه رفته…

 صدای قدم های وهم را که می شنود ،

 امیدوار می شود…

هوا غبارآلود است

 این بار نوازش نمی کند سیلی می زند

 همه چیز بعد از طوفان نابود می شود

 تنها صدای زوزه گرگ ها می ماند  که  دیگر دردناک نیست…

دسته‌ها:احساسی, خودمونی

من

سپتامبر 12, 2011 4 دیدگاه

من انسانم

محدود بر آزادی

محدود بر اختیار

محدود بر عشق

محدود بر نگاه  و آوا

محدود بر لحظه هایی که  گاه مرا غرق در شادی می کنند و گاه می کشند در بند غم

محدود بر رویا

محدود بر خاطرات

محدود بر خورشیدی که طلوع میکند به دستانم و تماشا می کنم غروبش را

 هزارها هزار دیگر…

و من قربانی معنا

سر انجام محکوم به مرگ

 همه یک چیز را می گویند

که من مشت می کوبیدم بر خاک

من انسانم ؛ محدود…

سپتامبر 4, 2011 4 دیدگاه

در جهانم تنها یک چیز از تو زیباتر است ؛رویایت

دسته‌ها:احساسی, خودمونی
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.